تبليغاتX
دهکده ی تنهای من ..

دهکده ی تنهای من ..

دل كندن اگر آسان بود فرهاد بجای بیستون دل می کند√

میبخشم ...

میبخشم ...

دوباره میبخشم ...

و باز میبخشم ...

چشمم را روی همه چیز میبندم و این بار هم میبخشم ...

آنقدر میبخشم تا روزی بخشیده ... نشوم .


پ ن : بخشیدن را خوب یاد گرفته ام .

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت14:50توسط مهدیه | |

دوباره بغض، دوباره شب

سکوت خیس چشم ها

دوباره من، دوباره تو

بدون لمس دست ها

سوای من، سوای تو

دوباره این دوباره ها

دوباره می شود دلم

خراب این دوباره ها

اگر که نیست دست تو در این سکوت خیس شب

ولی دل خراب من خوش است به این دوباره ها

بیا که دست گرم تو

دوای این دوباره هاست

دوباره اشک دوباره غم دوباره اوج دردهاست

+نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت20:14توسط مهدیه | |

دلم دل نیست ،

دریا نیست ،

مردابی است که موجی هم سراغش را نمی گیرد ،

نه میل زیستن دارد نه میمیرد ...


پ ن : با مردی باش که رژ لبت و خراب کنه نه ریملت و .

+نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت19:7توسط مهدیه | |

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت22:43توسط مهدیه | |

 

زير باران  بيا قدم بزنيم

حرف نشنيده اي  به هم بزنيم

نوبگوييم و نو بينديشيم

عادت كهنه  را به هم بزنيم

و ز باران كمي  بياموزيم

كه بباريم  و حرف كم بزنيم

كم بباريم اگر، ولي  همه جا

عالمي  را  به چهره  نم بزنيم

سخن از عشق خود به خود زيباست

سخن هاي  عاشقانه اي  به هم بزنيم

قلم  زندگي  به دل است

زندگي  را بيا  رقم بزنيم




+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت14:17توسط مهدیه | |


دلم بهانه ات را می گیرد

چقدر امروز حس می کنم نبودنت را .

صدایت در گوشم می پیچد و من بی اختبار می گویم :

جانم ؟؟

مرا صدا کردی ؟؟؟؟


+نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت19:4توسط مهدیه | |

کدامین فکر بر شاخه نشسته است

که دنیای من، انتظار را این چنین رعایت می کند!

در برهوت بی حرفی

چه ستمگرانه خلوت گزیده ای

و من در هیاهوی ناگفتن های تو

جسارت زیستن را از دست داده ام

حرفی نمی زنی...

و دشنه ی سکوت بر گلوی ترانه ام زخم می کارد!

ای دیر آشنا!

بر ناتوانیِ امروزهای من خرده مگیر من،

طوفانِ دیروزهای غروری سردم

که به امید آرامشِ ساحل تو

بر گونه های ماه بوسه زدم

که رامِ چشمهای تو بود

که دلدادگی را

با خطی برجسته بر پیشانی تو حک می کرد !

دست های مرا پاسخی بده

تردید های فرسوده، با فشاری بی رحم

امروز مرا از هم می پاشد!

اینجا، در مردابِ شنیدن جا مانده ام

و تو یک ریز در قاب سکوت زندگی می کنی!

حقیقت لب های تو چیست؟

ای کاش

می توانستم کلیدی باشم برای حرفی ناگهانی!

و تو در حبابی بی وزن بالا می رفتی

و از ارتفاع گفتن بر وسوسه ی بی حساب من می باریدی!

تا پرده های تردید، از تماشای من کنار می رفت

و قلب تو، با حقیقتی روشن برابرِ قلبم آشکار می شد!

ای مردِ سکوت!

قفل لبهای تو، همسفر خستگی های من است

آنگاه که با معجزه ای شکوهمند

لذتِ شنیدن را، در اعترافی شیرین

بر من ببخشی و از سکوت هجرت کنی!

چرا که برای من سالها سکوت گذشت...

حالا ...

فریاد بزن تا من نیز بدانم

مرا از این برهوت نجات بده

حال که سکوت شکسته ام تو سکوت برگزیده ای

بشکن تا بدانم چیست

در این سکوت مبهم ات

در نگا ه های تلخ ات

در بیگانگی ات با من

مرا از این برزخ نجات بده


پ ن : سکوت کرده ای اما بدان این سو هیاهویی بر پاست ...!


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت10:29توسط مهدیه | |


تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام                     دوست می دارم

تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام              دوست می دارم


به خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و

                      برای خلطر نخستین گلها .....


تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نداشته ام            دوست می دارم



پ ن : دوست داشتن زیباست ، نه برای لمس کردن بلکه برای حس کردن .


+نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت13:9توسط مهدیه | |

آنجا که خطوط

در ضیافت عشق

فاصله ها را جشن می گیرد ...


برگ و باد

این خنیاگران هم زاد

در گذر گاه زمان

صدای گرم گام هایت را

با طراوتی از تلاوت باران

به نجوا می نشینند ...!


در هماهنگی رنگ ها

افق تا افق

رنگین کمانی از جنس بلور

قفس می بندد .


اینک عروس ایل

پاورچین پاورچین

از خاطرات حزین

خواهد آمد .


نگاهش کنید ....

نگاهش کنید ....






+نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت20:48توسط مهدیه | |

نمیـــــــدانم خورشــــــید آرزوهـــــــــایم در کدامین افق پنـــــــــهان شده

و دنیـــــــای عاشــــــقانه ی ما را به دســـــــت بی رحم تاریکــــــــی سپرده ....

من مــــــــی روم و در ظلمــــــات بدون عشــــــــق و آرزو به انتــــــــظار مــــــــرگ می نشینم .

حــــالا که تنـــــها ،عــــــابر همیشگــــی شب های تنهـــــایی گشته ام، با کوله باری از گــــــریه

که فقــــــــط خـــــــدا آن را مـــــــــی بیند ....

دسـت هــــــــای پر نیــــــــــازم را به ســـــــــوی او دراز میــــــــــکنم و

مــــــــــی خواهم که سیاهــــــــی  تردیــــــــد را در نگاه تو بشـــــــــکنم

و بـــــــــاور کنـــــــــی جـــــــز تو کســـــــــی را دوست نــــــــــدارم ....


+نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت20:36توسط مهدیه | |